تبليغاتX
خاطرات شيرين
خاطرات شيرين

چهار چيزي كه هر زني ميتونه به شوهرش بگه اما حوا نميتونست بگه .

حدس بزنيد چي بود ؟

 

خب حالا درصورت علاقمندي به ادامه مطلب مراجعه كنيد تا ۴ مطلب رو ببينيد .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 14:57 توسط خاطرات شیرین|

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 10:11 توسط خاطرات شیرین|

داستان بخشش

 

 حكايتي از زبان مسيح نقل مي‌كنند كه بسيار شنيدني است. مي‌گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت‌هاي مختلف آن را بيان مي‌كرد.

حكايت اين است:

مردي بود بسيار متمكن و پولدار. روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آنها در باغ به كار مشغول شدند.

كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گرچه اين كارگران تازه، غروب بود كه رسيدند، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد.

شبانگاه، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه كارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي‌ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: "اين بي‌انصافي است. چه مي‌كنيد، آقا ؟ ما از صبح كار كرده‌ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده‌اند. بعضي‌ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آنها كه اصلاً كاري نكرده‌اند".

مرد ثروتمند خنديد و گفت: "به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده‌ام كم بوده است؟" كارگران يك‌صدا گفتند: "نه، آنچه كه شما به ما پرداخته‌ايد، بيشتر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته‌ايم." مرد دارا گفت: "من به آنها داده‌ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم، چيزي از دارائي من كم نمي‌شود. من از استغناي خويش مي‌بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقعتان مزد گرفته‌ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي‌دهم، بلكه مي‌دهم چون براي دادن و بخشيدن، بسيار دارم. من از سر بي‌نيازي است كه مي‌بخشم".

مسيح گفت: "بعضي‌ها براي رسيدن به خدا سخت مي‌كوشند. بعضي‌ها درست دم غروب از راه مي‌رسند. بعضي‌ها هم وقتي كار تمام شده است، پيدايشان مي‌شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي‌گيرند". شما نمي‌دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي‌نگرد، بلكه دارائي خويش را مي‌نگرد. او به غناي خود نگاه مي‌كند، نه به كار ما. از غناي ذات الهي، جز بهشت نمي‌شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت، ظهور بي‌نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين خشكه مقدس‌ها و تنگ نظرها برپا داشته‌اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي‌توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 8:51 توسط خاطرات شیرین|

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 13:35 توسط خاطرات شیرین|

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 13:34 توسط خاطرات شیرین|

هر که را عشق نباشد نتوان زنده  شمرد
وآن که جانش ز محبت اثری یافت نمرد

بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی
از این کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی ..


شبی مجنون به لیلی گفت که ای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد

شب به تنگ از ناله ام خلقی که این فریاد کیست؟
زان میان یک تن نمی پرسد که از بیداد کیست؟

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست
سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم.

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 10:4 توسط خاطرات شیرین|

زندگی ریاضیات است . خوبی ها را جمع کنید ، دعواها را کم کنید ، شادی ها را ضرب کنید ، دردها را تقسیم کنید ، نفرت ها را زیر رادیکال ببرید . عشق را به توان برسانید .

چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمی گرده تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه .

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 9:53 توسط خاطرات شیرین|

تو مي داني باغ دوستي كجاست ؟!؟ همه به دنبال " خانه ي دوست كجاست !؟!" مي گردند در حالي كه اين باغ دوستي است كه هميشه پر از گل هاي رنگارنگ است ... در هر فصلي و هر ايامي و با حضور گلهايي كه ما را به وجد و سرور مي رسانند ... آنها در زير باران و آفتاب ، زينت بخش راه مايند ... گل اميد ، مناعت ، فهم ، عشق و عطوفت ... گلهايي كه زندگي ما را شيرين مي كنند در آن هنگام كه كسالت روزگار ، سايه مي افكند ... باور مي كني كه مهم نيست كدام گل را بر مي گزيني و مهم نيست كه تا انتهاي اين باغ برويي و يا نروي ... مهم اين است كه مايه نشاط و انبساط خاطر تو گردد اگر عاشقانه اين باغ را ستايش كني ... در هر طليعه ، هديه اي از سوي خدا ، عرضه مي شود ... هديه اي كه با روبان هاي قرمز آكنده از عشق ، پيچيده شده ... هر روز در اين باغ ، روزي تازه است و نو و زماني است براي آغاز يك جنبش ... به هنگام خفتن هر ستاره ، تنها گل سرخ است كه اشك را بسان شبنم بر چهره نگه ميدارد تا دميدن بامداد فردا ... در اين باغ ، هر روز شاهد يك آفرينش خواهي بود ... خلقتي بس زيبا كه نياز به تمجيد ندارد ... موهبتي دست يافتني به رغم تمامي مصايب موجود ... در اين باغ ، " ديروز " ها فراموش مي شود و سفر هاي خيالي به " فردا " ها ، به ايستايي مي رسد و فقط حضور سبز ستاره ها است و گل ها كه هر بامداد ت را به خجستگي مي كشاند ... اين ، بركتي است براي همين امروز ... پس اي دوست من ، بشتاب تا در سرور اين باغ ، به يغما گري برسي پيش از اينكه عمر به چپاول برسد !!!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 9:27 توسط خاطرات شیرین|

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند. سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه.

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 13:57 توسط خاطرات شیرین|

 

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد. 

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 13:54 توسط خاطرات شیرین|

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. 


استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین...!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟ 


استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!
و این است فرق عشق و ازدواج ...

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:19 توسط خاطرات شیرین|

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .


“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم”


مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد . در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.


نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:18 توسط خاطرات شیرین|

بی وفا باشی جفایت می کنند          بی وفایی کن وفایت می کنند
مهربانی گرچه آیینی خوش است       مهربان باشی رهایت می کنند

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:9 توسط خاطرات شیرین|

پروانه که آتش زند از بهر تو خود را

ای شمع تو هم حرمت پروانه نگه دار

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:56 توسط خاطرات شیرین|

در فصل زرد عشق بيا در کنار من

شعري بخوان براي دل بي قرار من

در آخرين تبسم بي رنگ آفتاب

رنگي بزن به ظلمت شبهاي تار من

*******

يك نفس با ما نشستي خانه بوي گل گرفت

خانه ات آباد كاين ويرانه بــــوي گل گرفت

از پريشان گويي ام ديدي پريشان خاطـــرم

زلف خود را شانه كردي شانه بوي گل گرفت

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:49 توسط خاطرات شیرین|

تن پاکش پر از گرماي تب بود

تمام روز او انگار شب بود

بدون ليلي اش در حال مردن

کمي آواره و مجنون لقب بود 

***********

عهدكرديم كه بي دوست به صحرانرويم

بي تماشا گه رويش به تماشا نرويم

بدرشتي و جفا روي مگردان ازما

كه بكشتن برويم از نظرت ما نرويم

********************

زرد است که لبريز حقايق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي

 پاييز بهاريست که عاشق شده است

********

کوچه يادآور هر لحظه تمناي من است

کوچه خلوتگه فرياد سراپاي من است

بي تو گر ميگذرم از سر پيمان شکني ست

گرد و خاکش به خداوند تسلاي من است

*******

قسم به لحظه هاي عاشقانه اي كه اشك

دوباره حلقه مي زند به چشم من، براي تو

تمام آسمان شهر تيره مي شود و من

هنوز خيره مانده ام به سمت روشناي تو

*******

عشقبازي کار هر شياد نيست

اين شکار دام هر صياد نيست

عاشقي را قابليت لازم است

طالب حق را حقيقت لازم است

*****************

در ميان ظلمت شبهاي غم

چلچلراغ قلب من چشمان توست

گرچه لبريز از غم و درمانده ام

هر نگاهم در پي درمان توست

*******

آمد گذشت از من و ساده سلام کرد.

با يك نگاه, كار دلم را تمام كرد.

پروانه هاي سبز نگاهش قشنگ بود.

با يك نسيم خنده به من احترام كرد.

*******

من آن مجنون تنهاي غريبم .

كه از سهم دو دستت بي نصيبم .

به دل گفتم كه روزي خواهي آمد.

و دل مي داند او را مي فريبم...

*******

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:48 توسط خاطرات شیرین|

چهل اصل شادي بخش

 

1)شادي خود را به هيچ چيزوهيچ كس وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردارباشي.

2)انتظارنداشته باش هميشه آنچه دراطرافت اتفاق مي افتدمطابق ميل وخواسته ات باشد.

3)هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير .

4)ازسختي ها ومشكلات زندگي استقبال كن وباغلبه برآنها به خودپاداش بده.

5)اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه ات را خراب كند.

6)‌با بحث هاي بي نتيجه انرژي خودرا هدرنده.

7)انتظارنداشته باش با منفي گري جسمي سالم داشته باشي.

8)از هيچ كس وهيچ چيزتوقع نداشته باش.

9)تا با خود مهربان نباشي نمي تواني مهربورزي.

10)قبل از مطمين شدن در مورد هيچ چيز قضاوت نكن.

11)به تفسير وتعبير كارهاي ديگران نپرداز.

12)هركاري را با علاقه وتمركزانجام بده.

13)زندگي خود را هدفمندكن وبراي رسيدن به اهداف تلاش كن.

14)چيزهايي را كه دوست داري به ديگران ببخش.

15)قلبت را از نفرت خالي كن تا خوشبختي درآن لانه كند.

16)براي انجام كارهاي مورد علاقه ات زياد به نظر ديگران اهميت نده.

17)در تصميم هاي خود تاخير نينداز.

18)هنگام عصبانيت نفس عميق بكش وتا ده بشمار.

19)با ديگران طوري رفتاركن كه دوست داري با خودت رفتار شود.

20)به هيچ كس اميد نداشته باش به جز به خدا.

21)به جسم وروح خود مسلط شو.

22)براي اينكه شاد باشي بايد شادي افرين باشي.

23)در زندگي بجاي شناوربودن شناگر باش.

24)اندوه روز نيامده را به روز امده ات نيفزا.

25)هرگز سعي نكن به ديگران بقبولاني كه حرفت درست است.

26قبل از انجام كاري يا گفتن چيزي به ضرورت ان بينديش.

27)بي احترامي ديگران را با بي اعتنايي جواب بده.

28)بگذارديگران از تو به عنوان فردي ارام وخوش رو ياد كنند.

29)يگانه داروي ارامبخش روح وجان ياد خداست.

30)خود را ازاسارت زنجيرهاي بد بيني منفي گري ونااميدي آزاد كن.

31)به خاطر اشتباهات گذشته خودرا سرزنش نكن.

32)به ديگران كمك كن انچه را كه ميخواهند بدست آورند.

33)درفرهنگ لغات شكست را تجربه معنا كن.

34)با شرايط زندگي سازگار باش.

35)هنگام از دست دادن ناراحت نشو وقتي هم چيزي بدست آوردي خوشحال نباش.

36)در مقابل خواسته ها وگفتارديگران انعطاف پذيرباش ونخواه كه حرف حرف خودت باشد.

37)براي كشف حقايق زياد تفكر كن به خصوص جهان آفرينش .

38)به قدرتوان تلاش كن ونتيجه را به خدا واگذاركن.

39)هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن چراكه تو چيزهايي داري كه ديگران در حسرت آنها هستند.

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 11:7 توسط خاطرات شیرین|

 همسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از

زندگیشان  دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ

خانواده پدری اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر

ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش  به

بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی

برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم

کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی  اهمیتی

قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن

و  دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این

شرح می نویسد:

" جناب .....

فرمانده محترم ...

اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از

خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و

دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت ..

برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد                                                    ."

"  با احترام ..... همسر شما "

و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.

چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:

*"*سرکار خانم...

عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام *با درخواست شما به

شرط تامین جانشین موافقت میشود."*

  فرمانده

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 11:12 توسط خاطرات شیرین|

عمرتون 100 شب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شب های سرما

یادتون همیشه با ما

شب یلدا مبارک

#############

بیا ای دل کمی وارونه گردیم

برای هم بیا دیوونه گردیم

شب یلدا شده نزدیک ای دوست

برای هم بیا هندونه گردیم

شب یلدا مبارک

$$$$$$$$$$$$$$

روی گل شما به سرخی انار

شب شما به شیرینی هندوانه

خندتون مانند پسته

و عمرتون به بلندی یلدا

شب یلدا مبارک

@@@@@@@@@

تو خوشگلترین، خوشتیپ ترین و با کلاس ترین آدم روی زمین هستی
اینم هندونه شب یلدات! بذار تو یخچال تا خنک بشه!

**************

حتی طولانی ترین شب نیز

به خورشید می رسد

*******************

من دارم جمعه می رم، فکر نکنم دیگه همدیگر رو ببینیم… منو فراموش نکن و به خاطر تمام بدی هام منو ببخش…
از طرف پاییز - یلدا مبارک

*****************

یلدا یعنی یادمان باشد که زنگی آنقدر کوتاه است، که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت

*****************

بین چگونه قناری ز شوق می لرزد
نترس از شب یلدا بهار آمدنی است

********************

همهً شب هاي غم آبستن روز طرب است
يوسف روز ز چاه شب يلدا آيد
********************

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 14:58 توسط خاطرات شیرین|

دوستان عزيز شب يلداتون مبارك البته امسال يلدا مصادف شده با دهه محرم    شب یلدا مبارک

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 14:54 توسط خاطرات شیرین|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس