به نام او و براي تو

به زبان سر نه كه با زبان دل ، به اقرارم كه شيرين ترين لحظه ها را با تو نگار نازنين دارم .

سر زخاك برندارم من از ين شكرانه سجده ي بي انتها

كه قراري به كف از نام تو دارم

به كدامين بلند سرفرازت بر افرازم

كه چون تو مهتاب بلند شبانه نديده است زمانه

به كدام موج خروشانت بسپارم كه خروش زندگي را خوشتر از تو طنين اندازد .

و به كدام وسعت سر سبز خرامانت كه غزالي ز تو خوشتر بر پهنه آن مست بخرامد

به چشم آمده اي و به جان مانده اي

آسايشي ست كنار تو  ، كه به انگاره لحظات خوب رويا

و من اينك بر فراز

به ريش هرچه غم است مي خندم كه از باده ميناي تو مستم

پيمانه كجا ؟

كه من سبو سبو نه كه خمره خمارم آن لعل درخشان

خداكند كه خدا را به ترنمي بخواني

و خدا كند كه ابري نكشد ، به آسمانت ، به سياهي و تباهي

و به بيژني بيانديش كه لبش هنوز هم رشك جمله ي شيرين دهنان است

كه به نيم شبي نشسته است ز لب قشنگ شيرين به لبش غبار قندي