از گورخری پرسیدم :

« تو سفیدی راه راه سیاه داری ،

یا اینكه سیاهی راه راه سفید داری ؟«

گورخر به جای جواب دادن پرسید :

تو خوبی فقط عادت‌های بد داری ، یا بدی و چندتا عادت خوب داری ؟

ساكتی بعضی وقت‌ها شلوغ می‌كنی ، یا شیطونی و

بعضی وقتها ساكت می‌شی ؟

ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی ،

یا ذاتا افسرده‌ای و بعضی روزها خوشحالی ؟

لباس‌هات تمیزن فقط پیرهنت كثیفه ،

یا كثیفن و شلوارت تمیزه ؟

و گورخر پرسید و پرسید و پرسید

و پرسید و پرسید ، و بعد رفت!



نتیجه اخلاقی : دیگه هیچ وقت از گورخرها

درباره راه‌راه‌هاشون چیزی نمی‌پرسم ...!


شل سیلور استاین

 

بيشتر مردها 2 آرزوي بزرگ دارند،

اول داشتن خونه، دوم داشتن ماشين

براي فرار از خونه



سريع ترين دوربين جهان اختراع شد .

اين دوربين مي تونه از خانوم ها در لحظه اي كه

دهانشون بسته است عكس بگيره  

خداوند

ديد مرد گرسنه است نان را آفريد.

ديد تشنه است آب را آفريد.

ديد در تاريكي است نور را آفريد.

ديد هيچ مشكل ديگه اي نداره زن را آفريد

آيا  از رابطه دو چشم باهم آگاهي داريد؟

 

هيچ گاه يکديگر را  نمي بينند ، اما

 

با هم مژه ميزنن

با هم حرکت ميکنند

 

با هم اشک ميريزنند

باهم مي بينند

با هم مي خوابند

با ارتباط عميق با هم شراکت دارند

ولي وقتي يک زن را مي بينند

يکي چشمک ميزنه و ديگري نميزنه

نتيجه اخلاقي قضيه

زن توانائي قطع هر ارتباطي را داره

بنابراين احترام آنها را نگهداريد تا کار دستتون ندهند

مــعــرفـت

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی

با چندین بچه قد ونیم قد برد.

زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از

همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی

 بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست

ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد

و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان

شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش

با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت

که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار

دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم

و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را

تحمل نکنیم. با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما

فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما

به شدت به آنها نیاز داشتیم.

ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

شیوانا تبسمی کرد وگفت : حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم .

یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست

تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین!

شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود.

در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم

 که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!!!






افكار ديگران
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.

سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.
باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.
پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادی عمومی شروع شده است.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.

در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می شه و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.
خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم.
بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست

شعري زيبا از دكتر علي شريعتي:


  خدايا کفر نمي‌گويم،

پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

خداوندا!

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌

و شب آهسته و خسته

تهي‌ دست و زبان بسته

به سوي ‌خانه باز آيي

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي

لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌

و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر روزي‌ بشر گردي‌

ز حال بندگانت با خبر گردي‌

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است