وقتي واژه خدا را بر زبان مي راني، گويي به چيزي دور و دست نيافتني
اشاره مي كني. و قرنهاست كه مي گويند « خدا چيزي در آن بالا،
در آسمان دور دور است. » اما وقتي مي گويي « عشق »
به چيزي اشاره مي كني كه به قلب بسيار نزديك است.
مبلغان همواره كوشيده اند تا ثابت كنند خدا در دور دست هاست،
زيرا اگر خدا در دوردست ها باشد آنان مي توانند خود را نماينده
و واسطه او معرفي كنند. وقتي واژه « خدا» را بكار مي بري،
گويي از يك شخص سخن مي گويي. خدا محدود و معين مي شود.
اما « عشق » يك شخص نيست. يك كيفيت، يك حضور، يك بوي خوش
است. نه بوي خوش يك گل، بلكه بسيار نامحدودتر، بي كران تر و نا متناهي تر.
وقتي مي گويي « خدا » به تو احساس ناتواني دست مي دهد:
« چه كار كنم؟ » اما زماني كه پاي عشق در ميان است مي تواني كاري
در مورد آن انجام دهي. طبيعت ذاتي تو عشق ورزيدن است .
بنابراين آموزش من دور محور « عشق » مي چرخد . من مي گويم :
« عشق همان خداست. »

بنام خالق هستي