حکايت:

 گدا زاده ای بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد

و عقل را به کل در باخت . خبر به شاه رسيد  که فلان گدا

از عشق تو روز و شب ندارد . شاه صاحب جمال ، درويش را نزد

خودخواندو گفت اينک که برمن عاشق شدی دو راه درپيش داری

يا در راه عشق ترک سر بگويی يا اين شهر و ديار را ترک کنی.

 درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود

راه دوم را بر گزيد و از شهر خارج شد

در اين بين شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند .

 وزير شاه پرسيد:  اين چه حکم است که سر از تن بيگناهی

جدا سازی؟ شاه گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت

اگر به راستی عاشق ميشد بايد در راه عشقش ازجان ميگذشت

سر او بريدم تا ديگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند.

و اگر او در راه عشق ما از جان ميگذشت من هم تمام

مملکت را فدای او ميکردم.

ترک جان و ترک مال و ترک سر  

 هست در اين راه اول ای پسر

 

بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

حرمت اعتبار خود را

هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را

به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت

چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش

که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

با دم زدن در هوای گذشته

و نگرانی فرداهای نیامده

انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

هر روز، همان روز را زندگی کن

و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هر گز امید از کف مده

آنگاه که چیز دیگری

برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد

که قدمهای تو باز می ایستد

و هراسی به خود را مده

از پذیرفتن این حقیقت که

هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما

خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن

در هر فرصتی بیاویز

و هم بدینسان است که به مفهوم  شجاعت

دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود

و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود

پروازش ده تا که پایدار بماند

رؤیاهایت را فرومگذار

که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب

نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش

که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست.