اين هم درخت كريسمس

يك زندگي رويايي در يك كلبه رويايي

تك بيتي

هر که را عشق نباشد نتوان زنده  شمرد
وآن که جانش ز محبت اثری یافت نمرد

بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی
از این کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی ..


شبی مجنون به لیلی گفت که ای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد

شب به تنگ از ناله ام خلقی که این فریاد کیست؟
زان میان یک تن نمی پرسد که از بیداد کیست؟

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست
سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم.

 

زندگی ریاضیات است . خوبی ها را جمع کنید ، دعواها را کم کنید ، شادی ها را ضرب کنید ، دردها را تقسیم کنید ، نفرت ها را زیر رادیکال ببرید . عشق را به توان برسانید .

چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمی گرده تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه .

 

 

تو مي داني باغ دوستي كجاست ؟!؟ همه به دنبال " خانه ي دوست كجاست !؟!" مي گردند در حالي كه اين باغ دوستي است كه هميشه پر از گل هاي رنگارنگ است ... در هر فصلي و هر ايامي و با حضور گلهايي كه ما را به وجد و سرور مي رسانند ... آنها در زير باران و آفتاب ، زينت بخش راه مايند ... گل اميد ، مناعت ، فهم ، عشق و عطوفت ... گلهايي كه زندگي ما را شيرين مي كنند در آن هنگام كه كسالت روزگار ، سايه مي افكند ... باور مي كني كه مهم نيست كدام گل را بر مي گزيني و مهم نيست كه تا انتهاي اين باغ برويي و يا نروي ... مهم اين است كه مايه نشاط و انبساط خاطر تو گردد اگر عاشقانه اين باغ را ستايش كني ... در هر طليعه ، هديه اي از سوي خدا ، عرضه مي شود ... هديه اي كه با روبان هاي قرمز آكنده از عشق ، پيچيده شده ... هر روز در اين باغ ، روزي تازه است و نو و زماني است براي آغاز يك جنبش ... به هنگام خفتن هر ستاره ، تنها گل سرخ است كه اشك را بسان شبنم بر چهره نگه ميدارد تا دميدن بامداد فردا ... در اين باغ ، هر روز شاهد يك آفرينش خواهي بود ... خلقتي بس زيبا كه نياز به تمجيد ندارد ... موهبتي دست يافتني به رغم تمامي مصايب موجود ... در اين باغ ، " ديروز " ها فراموش مي شود و سفر هاي خيالي به " فردا " ها ، به ايستايي مي رسد و فقط حضور سبز ستاره ها است و گل ها كه هر بامداد ت را به خجستگي مي كشاند ... اين ، بركتي است براي همين امروز ... پس اي دوست من ، بشتاب تا در سرور اين باغ ، به يغما گري برسي پيش از اينكه عمر به چپاول برسد !!!!

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند. سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه.

پيرمرد و دسته گل

 

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد. 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. 


استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین...!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟ 


استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!
و این است فرق عشق و ازدواج ...

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .


“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم”


مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد . در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.


بی وفا باشی جفایت می کنند          بی وفایی کن وفایت می کنند
مهربانی گرچه آیینی خوش است       مهربان باشی رهایت می کنند

پروانه که آتش زند از بهر تو خود را

ای شمع تو هم حرمت پروانه نگه دار

در فصل زرد عشق بيا در کنار من

شعري بخوان براي دل بي قرار من

در آخرين تبسم بي رنگ آفتاب

رنگي بزن به ظلمت شبهاي تار من

*******

يك نفس با ما نشستي خانه بوي گل گرفت

خانه ات آباد كاين ويرانه بــــوي گل گرفت

از پريشان گويي ام ديدي پريشان خاطـــرم

زلف خود را شانه كردي شانه بوي گل گرفت

دوبيتي

تن پاکش پر از گرماي تب بود

تمام روز او انگار شب بود

بدون ليلي اش در حال مردن

کمي آواره و مجنون لقب بود 

***********

عهدكرديم كه بي دوست به صحرانرويم

بي تماشا گه رويش به تماشا نرويم

بدرشتي و جفا روي مگردان ازما

كه بكشتن برويم از نظرت ما نرويم

********************

زرد است که لبريز حقايق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي

 پاييز بهاريست که عاشق شده است

********

کوچه يادآور هر لحظه تمناي من است

کوچه خلوتگه فرياد سراپاي من است

بي تو گر ميگذرم از سر پيمان شکني ست

گرد و خاکش به خداوند تسلاي من است

*******

قسم به لحظه هاي عاشقانه اي كه اشك

دوباره حلقه مي زند به چشم من، براي تو

تمام آسمان شهر تيره مي شود و من

هنوز خيره مانده ام به سمت روشناي تو

*******

عشقبازي کار هر شياد نيست

اين شکار دام هر صياد نيست

عاشقي را قابليت لازم است

طالب حق را حقيقت لازم است

*****************

در ميان ظلمت شبهاي غم

چلچلراغ قلب من چشمان توست

گرچه لبريز از غم و درمانده ام

هر نگاهم در پي درمان توست

*******

آمد گذشت از من و ساده سلام کرد.

با يك نگاه, كار دلم را تمام كرد.

پروانه هاي سبز نگاهش قشنگ بود.

با يك نسيم خنده به من احترام كرد.

*******

من آن مجنون تنهاي غريبم .

كه از سهم دو دستت بي نصيبم .

به دل گفتم كه روزي خواهي آمد.

و دل مي داند او را مي فريبم...

*******

چهل اصل شادي بخش

 

1)شادي خود را به هيچ چيزوهيچ كس وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردارباشي.

2)انتظارنداشته باش هميشه آنچه دراطرافت اتفاق مي افتدمطابق ميل وخواسته ات باشد.

3)هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير .

4)ازسختي ها ومشكلات زندگي استقبال كن وباغلبه برآنها به خودپاداش بده.

5)اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه ات را خراب كند.

6)‌با بحث هاي بي نتيجه انرژي خودرا هدرنده.

7)انتظارنداشته باش با منفي گري جسمي سالم داشته باشي.

8)از هيچ كس وهيچ چيزتوقع نداشته باش.

9)تا با خود مهربان نباشي نمي تواني مهربورزي.

10)قبل از مطمين شدن در مورد هيچ چيز قضاوت نكن.

11)به تفسير وتعبير كارهاي ديگران نپرداز.

12)هركاري را با علاقه وتمركزانجام بده.

13)زندگي خود را هدفمندكن وبراي رسيدن به اهداف تلاش كن.

14)چيزهايي را كه دوست داري به ديگران ببخش.

15)قلبت را از نفرت خالي كن تا خوشبختي درآن لانه كند.

16)براي انجام كارهاي مورد علاقه ات زياد به نظر ديگران اهميت نده.

17)در تصميم هاي خود تاخير نينداز.

18)هنگام عصبانيت نفس عميق بكش وتا ده بشمار.

19)با ديگران طوري رفتاركن كه دوست داري با خودت رفتار شود.

20)به هيچ كس اميد نداشته باش به جز به خدا.

21)به جسم وروح خود مسلط شو.

22)براي اينكه شاد باشي بايد شادي افرين باشي.

23)در زندگي بجاي شناوربودن شناگر باش.

24)اندوه روز نيامده را به روز امده ات نيفزا.

25)هرگز سعي نكن به ديگران بقبولاني كه حرفت درست است.

26قبل از انجام كاري يا گفتن چيزي به ضرورت ان بينديش.

27)بي احترامي ديگران را با بي اعتنايي جواب بده.

28)بگذارديگران از تو به عنوان فردي ارام وخوش رو ياد كنند.

29)يگانه داروي ارامبخش روح وجان ياد خداست.

30)خود را ازاسارت زنجيرهاي بد بيني منفي گري ونااميدي آزاد كن.

31)به خاطر اشتباهات گذشته خودرا سرزنش نكن.

32)به ديگران كمك كن انچه را كه ميخواهند بدست آورند.

33)درفرهنگ لغات شكست را تجربه معنا كن.

34)با شرايط زندگي سازگار باش.

35)هنگام از دست دادن ناراحت نشو وقتي هم چيزي بدست آوردي خوشحال نباش.

36)در مقابل خواسته ها وگفتارديگران انعطاف پذيرباش ونخواه كه حرف حرف خودت باشد.

37)براي كشف حقايق زياد تفكر كن به خصوص جهان آفرينش .

38)به قدرتوان تلاش كن ونتيجه را به خدا واگذاركن.

39)هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن چراكه تو چيزهايي داري كه ديگران در حسرت آنها هستند.