به نام او و براي تو

به زبان سر نه كه با زبان دل ، به اقرارم كه شيرين ترين لحظه ها را با تو نگار نازنين دارم .

سر زخاك برندارم من از ين شكرانه سجده ي بي انتها

كه قراري به كف از نام تو دارم

به كدامين بلند سرفرازت بر افرازم

كه چون تو مهتاب بلند شبانه نديده است زمانه

به كدام موج خروشانت بسپارم كه خروش زندگي را خوشتر از تو طنين اندازد .

و به كدام وسعت سر سبز خرامانت كه غزالي ز تو خوشتر بر پهنه آن مست بخرامد

به چشم آمده اي و به جان مانده اي

آسايشي ست كنار تو  ، كه به انگاره لحظات خوب رويا

و من اينك بر فراز

به ريش هرچه غم است مي خندم كه از باده ميناي تو مستم

پيمانه كجا ؟

كه من سبو سبو نه كه خمره خمارم آن لعل درخشان

خداكند كه خدا را به ترنمي بخواني

و خدا كند كه ابري نكشد ، به آسمانت ، به سياهي و تباهي

و به بيژني بيانديش كه لبش هنوز هم رشك جمله ي شيرين دهنان است

كه به نيم شبي نشسته است ز لب قشنگ شيرين به لبش غبار قندي

 

 

ریاضی در زندگی :

افرادی را می شناسم که در درس ریاضی ضعیف هستند ، همیشه از این درس می نالند ، از یک جمع و تفریق ساده عاجزند ، اما در مواقعی خیلی متبحر و مجرب می شوند و حافظه قوی و وسیعی پیدا می کنند.

سه بار به دیدنشان رفتم ولی آنها یک بار آمدند، پس دیگه به دیدنشان نمی روم.

او به بچه های من 3000 تومان عیدی داد ولی من به بچه های او 4000 تومان دادم.

من نیم سکه هدیه دادم ولی آنها ربع سکه آوردند.

برایشان 2 کیلو شیرینی بردم ولی آنها دست خالی آمدند.

خونشون نمی رم چون وقتی از مکه آمدم به دیدنم نیامدند.

همیشه در حال حساب و کتاب هستیم و جالب اینجاست تمام این اعداد و ارقام را در ذهن نگهداری می کنیم.

ارتباط هایمان و دید و بازدیدمان بوی معامله و داد و ستد می دهد.

انشاء در زندگی:

 عده ای ادعا می کنند توانایی نوشتن ندارند و همیشه در این درس ضعیف بودند ولی در مواقعی عجب هنر خارق العاده ای پیدا می کنند. می دانید چه زمانی...؟

با خانواده شال و کلاه کرده به سمت خانه یکی از اقوام حرکت می کنند. در خانه را می زنند، ولی کسی در را باز نمی کند. پس قلم  و کاغذ را درآورده و شروع به نوشتن می کنند. آنقدر هنرمندانه می نویسند که دیگر خود را از آمدن مجدد تبرئه می کنند. در اداره ، نامه های مربوطه را عالی می نویسند. درخواست وام را خیلی استادانه مکتوب می کنند، اما در نوشتن یک پیامک محبت برانگیز ناتوان و عاجز می شوند چه برسد به نوشتن یک نامه عاشقانه برای همسرشان.

زیست در زندگی :

 در این درس با حقایقی روبه رو می شویم که نسبت به آنها بی توجه بوده و از امکانات و وسایلی از جمله ذره بین ، میکروسکوپ و... استفاده می شود تا شناخت ما را عمیق تر کند . در اصل به ما این امکان را می دهد تا از آن موجود اطلاعات مفیدی کسب کنیم و ارتباطمان با او راحت و بی خطر باشد، اما در فرایند زندگی قدرتمان از میکروسکوپ هم بیشتر می شود و خیلی راحت نکات ریز و جزئی دیگران را کشف می کنیم.

طرف چند سالشه؟ چقدر حقوق می گیره؟ عجب اخلاق زشتی داره ؟ پول این ماشین را از کجا آورده؟ بعد از ظهرها هم کار می کنه؟( انگار قرار است که به خواستگاری او برویم) نه تنها روابط را نرم نمی کند، احساس حسادت و قیاس هم شعله ور می شود.

 تاریخ در زندگی:

 خیلی از این افراد از این درس گله می کنند که چقدر نفسگیر و مشکل است. به ما چه ربطی دارد که فلان شخص چه فتوحاتی داشته یا در فلان تاریخ چه اتفاقاتی افتاده؟ ولی در زندگی امروزه خوب تاریخ و گذشته افراد را به خاطر می سپاریم و خاطرات تلخ و ناگوار آنها را در ذهن نگه می داریم.

 نتیجه گیری :

جای بسی امیدواری است که انسان توانایی های زیادی دارد که در مواقعی ، خیلی خوب از این نیروها استفاده می کند ولی یک سوال ذهن مرا مشغول کرده که چرا در دیدن معایب دیگران کلا منفی بینی های قدرتمان زیاد می شود؟؟

 

هنگامهء از تو گفتن است  نه به زبان که به جان

و این است حکایت جان آشفته من

دور از تو و با تو به کدام لحن و زبان باید بگویمت

نمیدانم

غریب است حال من

میان گفتن و نگفتن

میشکفد واژه در بهار نام تو ، و من به نظاره که بوستان جان ، چه به یکباره میشود سبز

به آفاق دور دست خیال ، وه که چه ساده میکشد پر ، خیال ناب من به تکاپوی بوی تو

گفته ام  و نیز همچنان بر مدار گفتنم

تکرار یک حرف است بر زبان نابالغ من

میخواهد اما چه ساده میلرزد و روان ، کلام نغز می تراود از او

که به استعاره  ایستاده است

و در کنایه پنهان میشود ٰ

به اینچنین خیال نغز دُور سفر آغاز کرده است

که در آن کوچه ء خوب

رد پایی زتو پیدا شده است

بیژن است این که ندارد  به كَفَش قابل عرض

لیکن از عشق تو شیرین ،

شکر خواه و شکر گو  شده است

آفتاب من

همه وسعت جانم شده مشرق

که تو بر خیزی و بر کام شوی

و به چمنزاران چشم بی قرارم به کنار جوی خاطره بنشینی

شاید که در زلال آب چشم من

خود به اعجاز خدا در خلقت چشمان قشنگت

آفرین بگویی.

دیری است که ما نيز آفرین گفته ایم

عزيزتر از جان

یارا حقوق صحبت یاران نگاه دار

 باهمرهان وفا کن و پیمان نگاه دار

 در راه عشق گر برود جان ما چه باک

ای دل تو آن عزیز تر از جان نگاه دار

 محتاج یک کرشمه ام ای مایه ی امید

 این عشق را ز آفت حرمان نگاه دار

ما با امید صبح وصال تو زنده ایم

 ما را ز هول این شب هجران نگاه دار

 مپسند یوسف من اسیر برادران

 پروای پیر کلبه ی احزان نگاه دار

 بازم خیال زلف تو ره زد خدای را

 چشم مرا ز خواب پریشان نگاه دار

 ای دل اگر چه بی سر و سامان تر از تو نیست

 چون سایه سر رها کن و سامان نگاه دار

                                                                                                       هوشنگ ابتهاج

انتظار

 خیال آمدنت دیشبم به سر می زد

 نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

 به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت

 خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

 شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست 

 هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

 زهی امید که کامی از آن دهان می جست

زهی خیال که دستی در آن کمر می زد

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد

دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم

 که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد
                                                                                                      شعري از هوشنگ ابتهاج

تا دور گشتی ای گل خندان ز پیش من

ابر آمد و گریست به حال پریش من 

 ای گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت 

 دیگر بیا که جای تو خالی ست پیش من

آرام باش ، توكل كن ، تفكر كن ، آستين ها را بالا بزن ، آنگاه خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست بكار شده است .

                                                                                                  امام علي (ع)

دو پرستو در آشيانه


وقتی به دنیا آمد دو دست نداشت و این تنها دلیلی بود که پدر و مادرش او را رها کردند و به دست پرورشگاه سپردند.تا 5 سالگی نامی نداشت و او که فقط معلول جسمی بود در پرورشگاهی در کرمانشاه ، بین کودکان عقب مانده ذهنی پرورش یافت. تا اینکه جوانی 19 ساله بود که به آسایشگاه کهریزک تهران منتقل شد

 m__1_.jpg

فاطمه نیز وقتی نوزاد بود دچار ضایعه نخاعی شد و در اثر عمل جراحی ، برای همیشه فلج ماند . تا سن 18 سالگی با پدر و مادرش زندگی میکرد اما بعد از آن احساس کرد اگر به کهریزک بیاید خانواده اش راحت تر زندگی می کنند..

m__2_.jpg

بعد از چند سال زندگی در آسایشگاه ، احمد و فاطمه تصمیم به ازدواج گرفتند اما با مخالفت های آسایشگاه روبرو شدند . این بود که با ترفندی جالب و با اصرار زیاد ، بالاخره با هم ازدواج کرده و در یکی از خانه های زوج های معلول در آسایشگاه ساکن شدند.

احمد و فاطمه با وجود معلولیت جسمی شان تمام کارهای شخصی شان را خودشان انجام میدهند

 احمد و فاطمه در منزل..

 m__6_.jpg

احمد در حال مسواک زدن با کمک پایش.

 قبل از بیرون آمدن از خانه ، احمد از فاطمه می خواهد به او ادکلن بزند.

 

m__9_.jpg

 احمد و فاطمه هر روز مسیر خانه تا محل کار را با هم طی می کنند.

m__10_.jpg

 تقسیم کار در منزل احمد و فاطمه.

m__13_.jpg

 و بالاخره صرف ناهار و املت خوشمزه ای که فاطمه خانم پخته بود ...

m__14_.jpg

 و بالاخره

m__17_.jpg

   این بود  یک روز از زندگی عاشقانه احمد و فاطمه ...

 اینجا در این عکس هم احمد داشت ترانه دل دیوانه را برای فاطمه می خواند و او نیز گاهی زمزمه میکرد.

 

پس از این زاری مکن

هوس یاری مکن

تو ای ناکام . دل دیوانه

با غم دیرینه ام

به مزار سینه ام

بخواب آرام . دل دیوانه

      

  دنيا دو روز است

يک روز با تو

يک روز بی تو

روزی که با توست مغرور نباش

روزی که بر عليه توست صبور باش

هر دو پايان پذيرند.

                            

                 فرق تقدير و جنون و هيچكسي به ما نگفته

                   بذار اتفاق آخر واسه جفتمون بيوفته

                   شب خسته از خيانت نفس ما رو بريده

                 داغ ماه رو جا گذاشته روي اين تن دريده

                خواهش چشاي سادت سرنوشتمو رقم زد

                كي ميفهمه يه غريبه بازي ما رو بهم زد

                بازي بين من و تو مونده بي برگ برنده

                انتهاي جاده اين بار ميرسه به خواب دريا

                تو بگو خدا نگهدار كه بميره بي تو رويا

              بذار اتفاق آخر واسه جفتمون بيوفته