زندگينامه فائقه آتشين / گوگوش
با اين مشکلات و دشواری ها ، تحصيلات ابتدايى را به هر زحمتی بود تمام کرد اما فعاليت های هنری به او اين فرصت را نداد که به تحصيلاتش ادامه دهد و به ناچار مدرسه را ترک کرد اما زبان انگليسى را خيلى خوب ياد گرفت.
خبرنگار مجله ی اميد ايران ، در همان روزها می نويسد :
" سردبير ، ناگهانی و با عجله از من خواسته بود که رپرتاژ مفصلی از گوگوش تهيه کنم و به همين دليل ، شبانه به پشت صحنه ی تئاتر رفتم . گوگوش در کنارِ آينه ، پشت ميزى نشسته بود و با دست چپ ، مشغول مشق نوشتن بود و در همان جا، من گفت و گو را شروع کردم ، درست در لحظه ای که مديرِ تئاتر به او اخطار کرد : گوگوش نوبت توست ، او با عجله روی سن رفت و از پی آن صدای دست زدن ها و ابرازِ احساسات مردم را شنيدم و ديگر هيچ ... "
پنج سال بعد از اين گفت و گو ، مجله ی اميد ايران در گفت و گوی ديگری که با گوگوش داشت می نويسد :
" وقتی وارد اتاق گوگوش شدم داشت با عروسک هايش بازی می کرد و صدای يك خواننده ی اسپانيولی به گوش می رسيد و من بی اختيار به ياد ملاقات گذشته مان افتادم ، پنج سال پيش و پشت صحنه ی تئاتر... از اتاق او حرف بزنيم :
يك اتاق کوچک و تميز و قشنگ بود ، در سمت راست ، تخت خواب و در مقابل ، کمد لباس هايش قرار داشت و بعد از آن ، آلبوم های عکس و عروسک ها و عکس های خودش که به گوشه و کنارِ ديوارها آويزان کرده و بعد کلکسيون قوطی سيگار و يك عکسِ اختصاصی و حقیقی از حضرت اميرالمومنين که می گفت از موزه ی پاريس برای او فرستاده شده و بعد ميز غذا خوری و يكى دو صندلی ، اتاقی ساده و مشغول کننده بود.
آدم هر چه بيش تر می خواست ، بيش تر می جست . مخصوصن در قفسه ی کتاب ها و مجلاتش ، همه چيز پيدا می شد و معلوم بود گوگوش در اوقات فراغت يا کتاب می خواند و يا مجله و بعد از اين ها ، صفحه هايى از خوانندگان اسپانيولی که نماينده ی روحيه ی جوان و پُر هيجان و غمگين گوگوش است. "
گوگوش در هفت سالگی ، اولين فيلم سينمايى خود را بازی کرد . در اين فيلم که بيم و اميد نام داشت گوگوش هفت ساله ، ايفاگرِ نقش اول فيلم بود و بعد از آن ، فیلم فرشته ی فراری که باز هم عهده دارِ نقشِ اول بود.
در اوايل بازيگريش ، گفت و گوی مفصلی با گوگوش در مجله ی اميدايران سال 1345 به چاپ رسيد و اين در حالی بود که گوگوش فقط در چهار فيلم ، بيم و اميد ، فرشته ی فراری ، پرتگاه مخوف و شيطون بلا بازی کرده بود.
گوگوش در همان زمان ها می گفت : " من بازيگرى را بيش تر از هر کاری دوست دارم و فکر می کنم در سينما موفق تر از جاهای ديگرم ، اما درحال حاضر ، سينمای فارسی نمی تواند به طور بايد و شايد از من استفاده کند ، تا زمانی که بخل و حسد در بين کارگردان و تهيه کننده و هنرپيشه های معروف وجود دارد وضع از اين بهتر نمی شود . "
وقتی از او در موردِ بازيگران مورد علاقه اش سوال می کنند ، پاسخ می دهد : " آذر شيوا ، شهلا و پوری بنايى خيلى خوب بازی می کنند و آرمان يك هنرمند واقعی ست . "
صابر آتشين ، سرپرست کارهای دخترش بود و او بود که قرارداد می بست که گوگوش در چه فيلمى بازی کند . خودش نمی دانست چه کسی نقش مقابلش را ايفا خواهد کرد ؟ قصه ی فيلم چيست ؟ ... پدرش قرارداد می بست و دخترک اجرا می کرد و به همين دليل در آن سال ها ، در هر نوع فيلمي بازی کرد . کمدی ، سوزناک ، نقش بچه ها ... اولين فيلمی را که خودش پسنديد و مايل بود در آن بازی کند فيلم طلوع بود ...
گوگوش در مدت فعاليت هنريش در سی و يك فيلم بازی کرد که دو فيلم به نام های حاجی فيروز و مرد کرايه ای در آخرين مراحل ، نيمه تمام رها شدند و هرگز به نمايش در نيامدند . اينك گوگوش از ميان همه ی فيلم هايش ، فقط بی تا را دوست دارد
جشنواره ی سينمايى سپاس
فيلم بی تا ، به کارگردانی ی هژير داريوش و نويسندگی گلی ترقی و بازی زيباى گوگوش در سال 1351 اکران شد . بازی چشم گير و جذاب گوگوش در اين فيلم باعث شد که جشنواره ی سينمايى سپاس که هر ساله در ايران برگزار می شد او را به عنوان بهترين بازيگرِ زن سال انتخاب کند و آن سال جايزه ی جشنواره ی سپاس به گوگوش تعلق گرفت
نخستين ترانه
گوگوش در سن پانزده سالگی ، اولين ترانه ی مستقل خود را به نام شهرزاد قصه گو اجرا کرد . آهنگ این ترانه را هنرمند صاحب نام حسن شماعی
زاده ساخته بود که در واقع ، اولين تجربه های حسن شماعی زاده در زمينه ی آهنگ سازی بود .
شماعی زاده از زمانی که هفده يا هيجده سالش بود در اصفهان با ارکسترگوگوش کلارينت می زد .
نخستين پرواز
گوگوش در شانزده سالگی برای اجرای برنامه به خارج از ايران سفر کرد ، به امريكا ، لندن ... اين مسافرت ، اولين پرواز به کشورهای خارجی بود ...
گوگوش در اين باره می گويد : " من خيلی اشتياق اين مسافرت را داشتم که با موفقيت فوق العاده ای هم توام بود . ايرانى های مقيم امريكا و لندن از من استقبال فوق العاده ای به عمل آوردند ، روی هم رفته در اين مسافرت بيست و پنج روزه ، پنج برنامه اجرا کردم ، تنها بدی اين مسافرت اين بود که وقت محدود بود و مجبور بوديم زود برگرديم
در امريكا برای ما برنامه ی بازديد از استوديوهای فيلم برداری هاليوود و آشنايى با هنرپيشگان ، ترتيب داده بودند وحتا دو پيشنهاد خيلی جالب برای ما رسيد يكی کمپانی مترو گلدن ماير و ديگر کمپانی برادران وارنر ، متاسفانه هر دو بی جواب ماند در يك فرصت کوتاه ، وارن بيتى را در هتل هيلتون ديدم و چند دقيقه ای با هم صحبت کرديم و از من خواهش کرد که برايش آواز بخوانم ، خواندم و خيلى خوشش آمد."
برنامه ی جالبی که گوگوش در اين مسافرت ها اجرا کرد و مورد استقبال قرار گرفت اين بود که هر آهنگی را از هر کشوری می خواند ، لباس مخصوص همان کشور را به تن می کرد ، آهنگ های هندی ، اسپانيولی ، عربی ، ايرانى ... برای اجرای هر آهنگی ، لباس های مخصوص آن سرزمين را می پوشيد.
وقتی خبرنگار مجله ی امیدايران از او در باره ی بزرگ ترين آرزويش پرسيد ، گوگوش هفده ساله پاسخ داد : "بزرگ ترين آرزوی من ، پرواز به کشورهای خارج است."
نخستین ازدواج
گوگوش در همين هفده سالگی با محمود قربانی آشنا شد و اين آشنايى درهيجدهم بهمن ماه سال 1346 به ازدواج انجاميد . هيجدهم بهمن ، در واقع روز تولد گوگوش نيز بود .
در آبان ماه سال 1347 نيز گوگوش ، مادر شد ، مادری هيجده ساله ، و نام پسرش را کامبيز گذاشتبعد از ازدواج ، گوگوش همراه همسرش به امريكا رفت و در سالن پالاديوم هاليوود کنسرتی برگزار کرد که حدود هزار و اندی مهمان ايرانى و خارجی در اين کنسرت حضور داشتند که با توجه به تعداد ايرانيان مقیم لس آنجلس در آن سال ها ، رقم قابل توجهی بود.
پس از باز گشت به ايران ، اولين ترانه ای که گوگوش اجرا کرد و به شکل صفحه به بازار عرضه شد ، ترانه ای بود به نام قصه ی وفا با شعر ايرج جنتی عطايى و آهنگ پرويز مقصدی ... و بعد با ترانه ی ستاره آی ستاره همکاری خود را با شهيار قنبری آغاز کرد ...
"ستاره آی ستاره" ، نخستين ترانه ی شهيار قنبری بود که از راديو پخش شد.
بدين ترتيب ، دوره ی جديدى از زندگی ی هنری گوگوش آغاز شد ، دوره ای که با هنرمندانی چون شهيار قنبری ، ايرج جنتی عطايى ، اردلان سرفراز ، بابک افشار ، پرويز مقصدی ، پرويز اتابکی ، اسفنديار منفرد زاده ، حسن شماعی زاده و واروژان همکاری کرد.
سال 1350 ، تحولی نو در ترانه رخ داد و آن ميلاد ترانه ی نوين ايران بود . اين موج نوی ترانه در ايران ، با ترانه ی "قصه ی دو ماهی" شهيار قنبری آغاز شد که با صدای زيباى گوگوش به خانه ها رفت و گُل کرد
صحنه های جهانی
در زمينه ی فعاليت های گوگوش در عرصه ی بين المللی ، توسط محمود قربانی با شخصی به نام جورج کريسمس ، قراردادی بسته شد که او به عنوان مديرِ برنامه های گوگوش ، کار خود را در اين زمينه آغاز کرد و اين اولين بار بود که يك هنرمند ايراني ، مدير برنامه ای در اين سطح داشت و همين كار ، مقدمه ی قراردادی شد با کمپانی باکلی Barclay که مدير آن ادی باکلی بود ، اين قرارداد در پاييز سال 1970 امضاء شد.
با درخواست اين کمپانی ، گوگوش بايد در پاريس اقامت می کرد تا توسط معلم های مخصوص ، آموزش های لازم را می ديد . گوگوش با همسر و پسرش به پاريس رفت و هشت ماه در اين شهر اقامت داشت و در طی اين مدت ، موارد مربوط به صحنه و لهجه ی فرانسوی را آموخت و پس از اين مدت توانست دو ترانه ی فرانسوی را به گونه ای اجرا کند که به راستی تشخيص اين که خواننده غير فرانسوی است مشکل بود . وقتی صفحه ای که اين دو ترانه ی فرانسوی را در پشت و روی خود داشت به بازار آمد ، گوگوش در فستيوال ميدم کن که يك جشنواره ی موسيقى بود شرکت کرد
فستیوال میدم کن
شرکت کردن گوگوش در فستيوال کن ، يك واقعه ی بزرگ در زندگی هنری او بود . در اين فستيوال ، خواننده های بزرگ دنيا از امريكا و اروپا شرکت داشتند و اين فستيوال سه شب ادامه داشت و برنامه ی گوگوش در شب سوم بود . در اين فستيوال ، پورى بنايى نيز همراه گوگوش بود.
کمپانی بارکلی براى تبليغ صفحه ی گوگوش ، يك ماشين بزرگ صفحه پُرکُنی را در مقابلِ در ورودی فستيوال قرار داده بود که همان جا صفحه را پُر کرده و به مردم می داد . در شب فستيوال ، گوگوش بسيار مورد توجه قرار گرفت و صفحه ی طلايى جايزه ی فستيوال ميدم کن در سال 1971 به گوگوش تعلق گرفت و اين جايزه در کنار جايزه ها و يادبودهای باکلی ، موسسه ی پخش صفحه ی پاريس قرار گرفت.
فصل تو ، فصل شکفتن
گوگوش از نظر اخلاقی ، انسانی ساده و وارسته است ، بزرگ ترين حُسن او اين است که خودش است و بسيار دل رحم و مهربان و دل سوز است.
زويا زاکاريان همکار و دوست نزديك گوگوش ، در باره اش می گويد :
" مارتيك ما را به هم معرفی کرد ، به هم نگاه کرديم ، دست داديم و از سر رسم و عادت لبخندی زديم و هر دو هم زمان گفتيم : خوش وقتم .
نشستيم رو به روی هم ، اين گوگوشی نبود که من در برنامه های تلويزيونى ديده بودم ، اين دخترک هزار بار مهربان تر و دوست داشتنی تر از خواننده ی محبوب کشور ما بود . لطف کودکانه اش ، آدم را از مقوله ی ترانه و موسيقی و آواز جدا می کرد و می بُرد تا ته طراوت پنج و شش سالگی و نازک تر و شفاف تر از آن بود که به تحليل قلم خبرنگاران نشريه ی زنانه و آن روزنامه ی مردانه و آن يكى مجله ی همگانی در بيايد ...
راويان اخبار برای فروش کالای خود ، دوست داشتند او را در زندگی خصوصی ، زنی افسرده و مظلوم و ستم کشيده معرفی کنند ، خوب گويا ما مشرقی ها ، همه چيز را از دريچه ی ترحم و دل سوزی زيباتر می بينيم ، اما او نه مظلوم بود و نه مغبون ، زيرا هر کسی که به او با ناخالصی و سوء نيت نزديك می شد خودش در درجه ی اول لطمه می ديد يا ضرر می کرد ، دوست نداشت کسی او را بزرگ تر از آن چه که هست به مردم معرفی کند.
او هرگز برای خودش رزومه های کتبی و شفاهی و مدرکِ تحصيلى دروغين نتراشيد . پرونده ی بی نيازی و آزادگی اش بالاتر از قله های اين اطوارهای نازل و معمولی پرواز می کرد و هيچ وقت هم با وصله زدن خودش به دامن اين و آن گروه سياسی و آن دسته ی بزمی و يا رزمی برای هنرش حمايت کننده نتراشيد ، قدش بلندتر از آن بود که شخصيتى يا گروهی بتواند برايش سرسايه شود.
آن وقت اين سروِ هنر و اين کوهِ اعتماد به نفس ، صد و پنجاه و هشت سانتی متر قد و چهل و پنج کيلو وزن بيش تر نداشت . جالب ترين و مهم ترين خاصيت گوگوش از نظرِ من ، قوه ی تميز او در کار هنريش بود . گوگوش اَوَلن فرق بين عشق ورزيدن به هنر و شهوت را به درستی می دانست ، عشق به معنی تلاش مداوم از راه درست برای پيشرفت ، و شهوت به معنیِ انجام هر کاری و رفتن به هر جايى به هر قيمت برای کسب شهرت .
گوگوش ، عشق را تا بی نهايت داشت و شهوت ورزيدن در هنر را از وجودش ريشه کن کرده بود."
گوگوش در سال 1356 ، با آقايى به نام همايون مصداقی که صاحبِ چندين شرکت بيمه بود آشنا شد و بعد از مدتی با وی ازدواج کرد
تا چندين ماه قبل از انقلاب و در روزهای حکومت نظامی در ايران ، که کارهای هنری و به ويژه موسيقى تعطيل بود ، گوگوش به همراه همسرش به فرانسه رفت و بعد از آن به سويس رفت که به پسرش که در آن جا درس می خواند سر بزند.
پس از چندی ، برای افتتاح يك کلاب به لس آنجلس دعوت شد که اقامت شان در لس آنجلس دو ماه و نيم طول كشيد و در همان زمان نيز نظامِ حاکم بر ايران دچار دگرگونی شد .
جريانات کمپ ديويد ، رفتن شاه فقيد از ايران ، بسته شدن فرودگاه مهرآباد و ورود خمينى به ايران باعث شد که اوضاعِ ايران به کُلی تغيير يابد و به دنبال اين تغيير و دگرگونی ، گوگوش که در لس آنجلس به سر می بُرد دچار نوعی بلاتکليفى شد .
از طرفی ، نه پولی به همراه خود آورده بود که با آن زندگی ی خود را بگذراند و همه ی اموالش در ايران بود و نه می توانست به ايران باز گردد و مثل سابق برنامه اجرا کند ، چون در نظام جديد حاکم بر ايران ، آواز خواندن برای خانم ها به کُلی ممنوع بود و با هنرمندان رژيم گذشته به خصوص با خانم های خواننده رفتار خوبی نمی شد و عين حال ، اطرافيانش به او می گفتند که اگر به ايران برگردی اعدام خواهی شد.
اين دلايل سبب شد که گوگوش در لس آنجلس بماند و بدين ترتيب ، يك شب اجرای برنامه در کلاب تازه افتتاح شده به پانزده برنامه کشيده شد و اين در حالی بود که حتا دست مزدش را نيز نپرداختند.
گوگوش و همسرش به ناچار ، با ياری ی يكى از دوستانشان به نيويورك رفتند و دو ماه و نيم هم در نيويورك اقامت داشتند و در اين جا گوگوش با يك تصميم ناگهانی ، قصد باز گشت به ايران را کرد و بدون اين که به فکر عواقب اين کار باشد به ايران باز گشت.
امان از روز ِ بی روزن
پس از ورود گوگوش به ايران ، به سفارش يكى از همکارانش به نام مسعود فرد منش که آن روزها شغل بسيار مهمی در فرودگاه مهرآباد داشت بدون اين که به او آزاری برسانند از فرودگاه به منزل مادرش رفت ، چون خانه ی شخصی اش را به خوابگاه دانشجويان واگذار کرده بودند.
اوايل سال 1358 ، گوگوش به زندانِ اوين احضار شد ، نه تنها گوگوش ، بلکه چندين هنرمند ديگر نيز به همراه او ، توسط اطلاعيه ای که در روزنامه های كيهان و اطلاعات چاپ شده بود برای باز جويى احضار شدند.
اين بازجويى ها چهار بار پشت هم اتفاق افتاد تا اين که در آخرين بازجويى که بعد از تعطيلات نوروز 1359 بود از گوگوش تعهد گرفتند که تحت هيچ شرايطى فعاليت هنری نداشته باشد ، و به عبارتی ، صدا ، تصوير و حضورش قدغن شد.
بعد از اين ماجرا ، يك بار ديگر هم به كميته ی هفت حوض نارمک احضار شد و باز هم بار ديگر به دايره ی منکرات احضارش کردند ، به ساختمانی در خيابان وُزرا .
پس از بازجويى ، يك ماه در زندان به سر بُرد که اين دوره ی زندان ، با بازجويى های مکرر شبانه همراه بود از ساعت نه شب تا سه نيمه شب.
پس از رهايى از زندان ، زندگی گوگوش در روزهای جنگ و پس از آن در سکوت و انزوا سپری می شد و بعد از دوازده سال زندگی مشترک با همايون مصداقی ، در سال 1368 از هم جدا شدند.
در اين دوران که گوگوش در ايران به سر می بُرد ، قرار شد که در امريكا فيلم و سريالی بر اساسِ زندگی گوگوش ساخته شود که حتا سناريوی آن را يكى از معروف ترين چهره های تلويزيون ايران نوشته بود و با کامبيز پسر گوگوش هم در اين زمينه صحبت و مذاکره شده و مقدماتِ کار نيز فراهم شده بود ، اما بنا به دلایل متفاوت اين فيلم و سريال ساخته نش
تاجيكستان
مردم تاجيکستان ، علاقه ی زيادی به گوگوش دارند و مداوم کارهای هنری و زندگی او را دنبال می کنند ، اين عشق به گوگوش تا جايى ست که آقای امامعلی رحمانف ، رييس جمهور تاجيكستان ، روز تولد گوگوش را در تاجيكستان روزِ ملی اعلام کرد و در اين روز جشن های ملی در سراسر تاجيكستان برپا می شود و تلويزيون ملی تاجيكستان ، برنامه های ويژه ای به مناسبت ميلاد گوگوش پخش می کند.
در سال 1369 ، آقای محی الدين عالم پور از تاجيكستان ، به دليل ِ عشقِ مردمش به گوگوش ، به ايران آمد شايد که بتواند گوگوش را پيدا کند و خبری از او برای مردم تاجيكستان تهيه کند.
آقای عالم پور پس از جست و جو و تلاش بسيار ، گوگوش را ديد و پس از سال ها ، مصاحبه ای با اين هنرمند بزرگ انجام داد و عکس های جديدی از او گرفت و به مردم تاجيكستان پيشکش کرد.
وی زمانی که به تاجيكستان بازگشت ، اين مصاحبه را به صورت کتابی به نام مسافر راه عشق منتشر کرد.
يك سال بعد ، کتاب ديگری از آقای عالم پور در باره ی زندگی ی گوگوش منتشر شد با نام روزگار تلخ و شيرين گوگوش که اين کتاب مورد استقبال شديد مردم تاجيكستان و فارسی زبانان آسيای ميانه قرار گرفت .
آقای عالم پور ، در زمستان سال 1995 ميلادى به ضرب گلوله ی فردی ناشناس ، از دنيا رفت . روحش شاد
همسفر
در سال 1379 کتابی به نام همسفر ، کاری از حامد حميدا ، در ايران منتشر شد .
حميدا در اين کتاب ، متن بيش ترِ ترانه هايى که گوگوش اجرا کرده را گرد آوری کرده بود ، اما فقط متن ترانه ها ، و نه تنها به اسمِ گوگوش اشاره ای نشده بود بلکه از نام شاعران و آهنگ سازان اين ترانه ها هم اثری نبود. اين کتاب از طرف انتشارات حميدا به بازار آمد و فروش بسيار بالايى داشت و به چاپ دوم و سوم هم رسيد
وقت خوش پرواز
گوگوش هم چنان در سکوت و انزوای خويش زندگی می کرد تا اين که در سال 1370 ، با مسعود كيميايى ، کارگردان صاحب نام سينماى ایران ، ازدواج کرد و پس از 9 سال که از زندگی ی مشترک شان می گذشت اتفاق نويى در زندگی اش رخ داد.
يك شرکت فيلم سازی در ايران ، از طريق مسعود كيميايى ، پيشنهاد بازی در فيلم به او داد . گوگوش تعهد کرده بود که هيچ گونه فعاليت هنری نداشته باشد اما قرار نبود که اين فيلم ها در ايران تهيه شود.
گوگوش پيشنهاد بازی در فيلم را پذيرفت و قرارداد بازی در چهارفيلم بسته شد . تهيه کننده ی فيلم ها به گوگوش گفت که بايد بيرون از ايران کار كنيم تا جلوی مزاحمت ها و اشکالاتی که می تواند پيش بيايد گرفته شود ، گفت ، بهتر است اين جا نباشيم ، کار را تمام می كنيم و اين ها را در مقابل عملِ انجام شده قرار می دهيم ، یعنی همان کاری که برای ديگر هنرمندان قديمي کرده بودند
. بعد از بسته شدن قرار داد فيلم ، صحبت کنسرت را پيش کشيدند و قرار داد کنسرت نيز در ايران بسته شد و گوگوش بعد از پرداخت مبلغ مالياتی که به وزارت دارايى بدهکار بود موفق به گرفتن گذرنامه شد.
هدايت فيلم ، بعد از امضای قرارداد ، خود را کنار کشيد و گوگوش را به شخصی به نام منوچهر خوش زبان سپرد . خوش زبان ابتدا با نام ديگری به گوگوش معرفی شد با اين شرح که ، اين آقا در کانادا اقامت دارند و امور مربوط به سفر ما را انجام می دهند.
گوگوش در اين باره می گويد : " من اولين بار او را در مقابل اداره ی گذرنامه ديدم ، آمده بود که به گفته ی خودش ، پاسپورت مرا بگيرد و همان روز برای گرفتن ويزا به سفارت کانادا ببرد ، بعد ها خبردار شدم که به جای من در پاسپورتم امضا کرده ، يعنى نوشته بود گوگوش ... در حالی که امضای من ، گوگوش نيست ، بعد هم با پاسپورت من رفته بود به پاريس تا برای برگزاری ی کنسرت قرارداد ببندد و بعد از دو سه روز هم برگشته بود ايران.
بعدها که در کانادا بوديم يك آقايى به نام عباس ، سر و صدايش در آمد که گوگوش از طرف جمهوری اسلامی آمده و قبلش هم می خواستند با من قرارداد ببندند که من اين کار را نکردم . بعد از سر و صدای اين آقا در پاريس بود که من فهميدم آقای خوش زبان به جای رفتن به سفارت کانادا به فرانسه رفته و پاسپورت مرا هم نشان اين و آن داده که ببينيد گوگوش دارد می آيد و اين هم پاسپورتش . "
گوگوش در برابر عمل های انجام شده ی زيادی قرار گرفت . بعد از رسيدن به کانادا ، توسط يكی از دوستان دوره ی کودکی ی مسعود كيميايى که همسرش يك وكيل امريكايى بود ، قرارداد فارسی که در ايران بسته شده بود را به انگليسی برگرداندند و در ترجمه ی انگليسی ، بعضی از مواردقرارداد هم تغيير کرد و قراردادی برای پنجاه و دو کنسرت در يك سال بسته شد.
گوگوش در بين اجرای کنسرت ها ، برای بازی در قيلم ، به همراه شوهرش مسعود كيميايى به کوبا رفتند و دو ماه در آن جا بودند تا اين که تهيه کننده ی فيلم خبر داد که اجازه ی ساخت فيلم را نمی دهند و به اين ترتيب ، موضوع فيلم و بازی ی گوگوش در آن منتفی شد.
گوگوش در بدو ورودش به کانادا ، آلبومی به نام زرتشت ضبط کرد که آهنگ های اين آلبوم در ايران ضبط شده بود ، اما صدای گوگوش برای اين آلبوم در کانادا ضبط شد. اين آلبوم توسط "منوچهر خوش زبان" با کمپانی به نام كيا اينترتينمنت به بازار عرضه شد. کمپانی كيا اينترتينمنت ، چندی بعد به "نوا مديا" تغيير نام داد !!
گوگوش در طول يك سال و چند ماه ، کنسرت های با شکوهش را در امريكا ، کانادا ، اروپا و دوبی اجرا کرد (که شرح مفصل آن در بخش کنسرت ها ، آمده است(
گوگوش در غربت نيز گرفتار آدم های نا به کار و قرار دادهای عجيب و غريب شد و از سال 2003 تا 2005 باز هم در سرزمينى ديگر و به نوعی ديگر آواز خواندن او قدغن شد . (شرحِ مفصل اين ماجرای غم انگيز ، در بخش کنسرت ها و هم چنين در بخش مصاحبه ها آمده است )
سرانجام در تابستان سال 2005 ، صدای گوگوش برای بار دوم آزاد شد و گوگوش در هفدهم سپتامبر سال2005 کنسرت بسيار با شکوهی در سالن فروم لس آنجلس برگزار کرد.
گوگوش از سال 2003 تا 2005 ، سه آلبوم ترانه به دوست داران خود پيشكش کرد ( که شرح اين آلبوم ها در بخش ترانه خانه آمده است)
گوگوش دو نوه ی زيبا به نام های دارا و مايا دارد و مايا کوچولو شباهت زيادی به کودکی ی گوگوش عزيز دارد
عشق به گوگوش
امروز که گوگوش در امريكاست ، طرفداران و عاشقان بی شمار او در ايران از هر سن و سالی همراه اويند . اينان با وجود اين که كيلومتر ها از گوگوش دورند ، نه می توانند به کنسرت هايش بروند و نه می توانند لحظه ای او را از نزديك ببينند ، اما هميشه و هر لحظه به يادش هستند و روز و شب شان با صدای زيبای او سپری می شود.
اين عاشقان ، گاه احساسات و عشق خود به گوگوش را بر در و ديوار شهر و يا کنار دريا ، بر روی شن های ساحل ، روی تی شرت ها و يا وسایل تزيينى ی منزل ، بازتاب می دهند .
بنام خالق هستي