بي انتها
شبی بر دفتر قلبم، کشیدم رد پایت را
کشیدم طرح زیبای، غروب چشم هایت را
کنار هاله ی چشمت، کشیدم عکس یک دریا
کشیدم روی امواجش، حضورآشنایت را
و آن شب، با دلی لبریز از آواز دلتنگی
زدم فریاد در ساحل، دلم دارد هوایت را
تو می گفتی که با یادت، شکستم بغض هایم را
و من باور نمی کردم، هوای گریه هایت را
کنار طرح پاییزی، کنار خلوتی مبهم
به خاطر می سپردم من، تمام حرف هایت را
تو بودی و شب و باران، من و پاییز بی پایان
همان پاییز دلتنگی، که می گیرد صدایت را
سحر شاید که باز اید، به شهر ابی قلبم
به پایان می برد ان دم، شب بی انتهایت را
من اینجا منتظر هستم، تو حتما باز می گردی
و من ترسیم خواهم کرد، پرواز رهایت را
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 10:4 توسط دنياي خاطره
|
بنام خالق هستي