در شب ترديد من، برگ نگاه!
مي روي با موج خاموشي کجا؟
ريشه ام از هوشياري خورده آب:
من کجا، خاک فراموشي کجا.
دور بود از سبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب.
پرتوي آيينه را لبريز کرد:
طرح من آلوده شد با آفتاب.
اندهي خم شد فراز شط نور:
چشم من در آب مي بيند مرا.
سايه ترسي به ره لغزيد و رفت.
جويباري خواب مي بيند مرا.
در نسيم لغزشي رفتم به راه،
راه، نقش پاي من از ياد برد.
سرگذشت من به لب ها ره نيافت:
ريگ باد آورده اي را باد برد.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر ۱۳۸۸ ساعت 11:53 توسط دنياي خاطره
|
بنام خالق هستي