دوبيتي
تن پاکش پر از گرماي تب بود
تمام روز او انگار شب بود
بدون ليلي اش در حال مردن
کمي آواره و مجنون لقب بود
***********
عهدكرديم كه بي دوست به صحرانرويم
بي تماشا گه رويش به تماشا نرويم
بدرشتي و جفا روي مگردان ازما
كه بكشتن برويم از نظرت ما نرويم
********************
زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي
پاييز بهاريست که عاشق شده است
********
کوچه يادآور هر لحظه تمناي من است
کوچه خلوتگه فرياد سراپاي من است
بي تو گر ميگذرم از سر پيمان شکني ست
گرد و خاکش به خداوند تسلاي من است
*******
قسم به لحظه هاي عاشقانه اي كه اشك
دوباره حلقه مي زند به چشم من، براي تو
تمام آسمان شهر تيره مي شود و من
هنوز خيره مانده ام به سمت روشناي تو
*******
عشقبازي کار هر شياد نيست
اين شکار دام هر صياد نيست
عاشقي را قابليت لازم است
طالب حق را حقيقت لازم است
*****************
در ميان ظلمت شبهاي غم
چلچلراغ قلب من چشمان توست
گرچه لبريز از غم و درمانده ام
هر نگاهم در پي درمان توست
*******
آمد گذشت از من و ساده سلام کرد.
با يك نگاه, كار دلم را تمام كرد.
پروانه هاي سبز نگاهش قشنگ بود.
با يك نسيم خنده به من احترام كرد.
*******
من آن مجنون تنهاي غريبم .
كه از سهم دو دستت بي نصيبم .
به دل گفتم كه روزي خواهي آمد.
و دل مي داند او را مي فريبم...
*******
بنام خالق هستي