هنگامهء از تو گفتن است نه به زبان که به جان
و این است حکایت جان آشفته من
دور از تو و با تو به کدام لحن و زبان باید بگویمت
نمیدانم
غریب است حال من
میان گفتن و نگفتن
میشکفد واژه در بهار نام تو ، و من به نظاره که بوستان جان ، چه به یکباره میشود سبز
به آفاق دور دست خیال ، وه که چه ساده میکشد پر ، خیال ناب من به تکاپوی بوی تو
گفته ام و نیز همچنان بر مدار گفتنم
تکرار یک حرف است بر زبان نابالغ من
میخواهد اما چه ساده میلرزد و روان ، کلام نغز می تراود از او
که به استعاره ایستاده است
و در کنایه پنهان میشود ٰ
به اینچنین خیال نغز دُور سفر آغاز کرده است
که در آن کوچه ء خوب
رد پایی زتو پیدا شده است
بیژن است این که ندارد به كَفَش قابل عرض
لیکن از عشق تو شیرین ،
شکر خواه و شکر گو شده است
آفتاب من
همه وسعت جانم شده مشرق
که تو بر خیزی و بر کام شوی
و به چمنزاران چشم بی قرارم به کنار جوی خاطره بنشینی
شاید که در زلال آب چشم من
خود به اعجاز خدا در خلقت چشمان قشنگت
آفرین بگویی.
دیری است که ما نيز آفرین گفته ایم
بنام خالق هستي